
شعری از بهمن صباغ زاده در ادامه، هر آنچه باید درباره «شعری از بهمن صباغ زاده» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. عاشق که باشی شعر شورِ دیگری داردلیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسیهر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت- عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با...
ادامه مطلب
عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت - عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد نوشته شده در یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۶:۲۲ ب....
ادامه مطلب
عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت - عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد نوشته شده در یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۶:۲...
ادامه مطلب
"درختان" ( Trees ) شعری است غنایی از شاعر آمریکایی جویس کیلمر (۱۹۱۸-۱۸۸۶). کیلمر این شعر را در فوریه ۱۹۱۳ نوشت و آن را در ماهنامهای به چاپ رساند. باور ندارم که روزی سرودهای را ببینم که به زیبایی یک درخت باشد درختی که دهان گرسنهاش به سینه جاری شیرین زمین فشرده است درختی که تمامی روز رو به خدا دا...
ادامه مطلب
ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!از من همین که دست کشیدی تو را سپاسبا من که آسمان تو بودم روا نبودچون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباسآیینه ای به دست تو دادم که بنگریخود را در این جهان پر از حیرت و هراسپنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاسدنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!روزی به امر کردن و روزی به التماسمگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرارچون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس ...
ادامه مطلب
انگار مدتی است که احساس می کنمخاکستری تر از دو سه سال گذشته اماحساس می کنم که کمی دیر استدیگر نمی توانمهر وقت خواستمدر بیست سالگی متولد شومانگارفرصت برای حادثهاز دست رفته استاز ما گذشته است که کاری کنیمکاری که دیگران نتوانندفرصت برای حرف زیاد استامااما اگر گریسته باشی...آه ...مردن چه قدر حوصله می خواهدبی آنکه در سراسر عمرتیک روز ، یک نفسبی حس مرگ زیسته باشی !انگاراین سالها که می گذردچندان که لازم استدیوانه نیستماحساس می کنم که پس از مرگعاقبتیک روزدیوانه می شوم !شاید برای حادثه بایدگاهی کمی عجیب تر از اینباشمبا این همه تفاوت...
ادامه مطلب
آهوان را هر نفس از تیرها فریادهاست لیک صحرا پر زِ بانگ خنده صیادهاست گل به غارت رفت و چشم باغبان در خون نشست بس که از جور خزان بر باغها بیدادهاست غنچهها بر باد رفت و نغمهها خاموش شد هر پر بلبل که بینی نقشی از آن یادهاست باغبان از داغ گل در خاک شد اما هنوز های های زاریش در هوی هوی بادهاست گونهام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک لب فرو بستم ولی در سینهام فریادهاست … ...
ادامه مطلب
وقتی دلم به سمت تو مایل نمیشود باید بگویم اسم دلم ، دل نمیشود دیوانهام بخوان که به عقلم نیاورند دیوانهی تو است که عاقل نمیشود تکلیف پای عابران چیست؟ آیهای از آسمان فاصله نازل نمیشود خط میزنم غبار هوا را که بنگرم آیا کسی زِ پنجره داخل نمیشود؟ میخواستم رها شوم از عاشقانهها دیدم که در نگاه تو حاصل نمیشود تا نیستی تمام غزلها معلّق اند این شعر مدتیست که کامل نمیشود. ...
ادامه مطلب