خرید بک لینک
ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!
از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود
چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری
خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟
کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!
روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار
چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس

برچسب: شعری از فاضل نظری,شعر از فاضل نظری,شعر از فاضل نظری عاشقانه,شعری زیبا از فاضل نظری,شعر زیبا از فاضل نظری,شعرهای زیبا از فاضل نظری,شعر کوتاه از فاضل نظری,شعر تولد از فاضل نظری,شعر بهانه از فاضل نظری,شعرهای کوتاه از فاضل نظری, نویسنده: ابوالفضل رحمانی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 20:14

صفحه بندی