
روزی که برای اولین بار تو را خواهم بوسید یادت باشد کارِ ناتمامی نداشته باشی یادت باشد حرفهای آخر ت را به خودت و همه گفته باشی فکرِ برگشتن به روزهای قبل از بوسیدنم را از سَرَت بیرون کن تو در جاده ای بی بازگشت قدم می گذاری که شباهتی به خیابان های شهر ندارد با تردید بی تردید کم می آوری ... ...
ادامه مطلب
برگرفته از سایت " نقد آزاد " استاد ادب و سخن شهرستان چرام و کهگیلویه ی بزرگ در مطلع مهر ۹۵ ، نوستالژی قلم و مدرسه را تکرار و این چنین بر تارک صفحه نقش خوش نگاشت . دولتخواه هم اکنون از اساتید دانشگاههای استان کرج و البته نام او یادآور خاطرات خوش مدرسه در دهه های ۷۰ و ۸۰ کهگیلویه ی بزرگ است . کرج،حال و هوایی داشت آن شب قلم بانگ رسایی داشت آن شب قلم ، از دوستان کودکی بود که کاسه کوزه اش بامن یکی بود در آن حال و هوا بارانکی خرد به روی گونه های من همی خورد و من چون عاشق سهراب بودم به عشق قطره ای بی تاب بودم در آن حال و هوا گفتم قلم را نگارینا ؛ بگو حرف دلم را قلم ام...
ادامه مطلب
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟...
ادامه مطلب
هلا ، روز و شب فاني چشم تو دلم شد چراغاني چشم تو به مهمان شراب عطش مي دهد شگفت است مهماني چشم تو بنا را بر اصل خماري نهاد ز روز ازل باني چشم تو پر از مثنوي هاي رندانه است شب شعر عرفاني چشم تو تويي قطب روحاني جان من منم سالك فاني چشم تو دلم نيمه شب ها قدم مي زند در آفاق باراني چشم تو شفا مي دهد آشكارا به دل اشارات پنهاني چشم تو هلا توشه ی راه دريا دلان مفاهيم طوفاني چشم تو مرا جذب آيين آيينه كرد كرامات نوراني چشم تو از اين پس مريد نگاه توام به آيات قرآني چشم تو...
ادامه مطلب
سر کوه بلند آمد سحر باد. ز توفانی که می آمد خبر داد. درخت و سبزه لرزیدند و لاله به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد. سر کوه بلند ابرست و باران. زمین غرق گل و سبزه ی بهاران. گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت ست برای آن که دور افتد ز یاران. سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا، غمگین، نشسته. شکستِ دست و پا، درد ست، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته. سر کوه بلند افتان و خیزان، چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان، نمی گوید پلنگ پیر مغرور که پیروز آید از ره، یا گریزان. سر کوه بلند آمد عقابی. نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی. نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛ غروبی بود و غمگین آفتاب...
ادامه مطلب
کمی از کرک های فرش اتاق به کفش هایم چسبیده....عطرِ بی رمقی از بوی تن ات بر شیارهای گردنم....و زلال اشک های تو....بر هرکجای پیراهنم که دست می گذارم.....تراژدی مسخره ای ست زندگی....انسان با پای خود می رود....همان لحظه که دوست دارد بماند....این شعر، پیش از وقوعِ اتفاق نوشته شده است....پیش از درآویختن رنجِ فرش با سینه ی کفش ها....و مرگ حتمیِ عطر و اشک ها در شاهرگ های دوخته شده به پیراهنم....پیش از امتناعِ لب به کشیدن سوت پایان، به خداحافظ....این شعر، قطعه ی موسیقی ای ست که نوازنده....سازش را دوست ندارد....این مَرد که می نویسد....دارد شب ش را با دردی که هنوز از در نیامده، سیاه تر م...
ادامه مطلب