
شعری از بهمن صباغ زاده در ادامه، هر آنچه باید درباره «شعری از بهمن صباغ زاده» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. عاشق که باشی شعر شورِ دیگری داردلیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسیهر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت- عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با...
ادامه مطلب
عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت - عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد نوشته شده در یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۶:۲۲ ب....
ادامه مطلب
عاشق که باشی شعر شورِ دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی هر دفعه از آن دفعه فالِ بهتری دارد حتی سؤالاتِ کتابِ تستِ کنکورت - عاشق که باشی - بیتهای محشری دارد با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سخت است شاعر که باشی عشق زجر دیگری دارد نوشته شده در یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶ ساعت ۶:۲...
ادامه مطلب
" ای هرگز و همیشه " در ستایش حافظ مستیّ و هوشیاری و راهیّ و رهزنی ابری و آفتابی و تاریک و روشنی هرکس درون شعر تو جویای خویش و تو آیینهدار خاطر هر مرد و هر زنی در پایتختِ سلسله ی شب، که شهر ماست همواره روح را به سوی روز، روزنی نشناخت کس تو را و شگفتا که قرنهاست حاضر میان انجمن و کوی و برزنی این سان که در سرود تو خون و طراوت است صد بیشه ارغوانی و صد باغ سوسنی ای هرگز و همیشه و نزدیک و دیر و دور در هر کجا و هیچ کجا، در چه مامنی؟ در مسجدی و گوشهی میخانهات پناه آلوده ی شرابی و پاکیزه دامنی هر مصرعت عصاره ی اعصار و ای شگفت کآینده را به آینگی ، صبح روشنی نش...
ادامه مطلب
تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو- تو ای با دوستی دشمن. زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزی ست زبان قهر چنگیزی ست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید. برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید. تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغ...
ادامه مطلب
عاشق که باشی شـــعر شـــورِ دیگری دارد لیلی و مجنون قصــه ی شـــیرین تــری دارد دیوان حافظ را شبــی صد دفعه می بـوسی هـــر دفــــعه از آن دفـــعه فــالِ بــهتری دارد حتـــــی ســـؤالاتِ کـــتابِ تســـتِ کنکــورت -عاشق کـه باشی–بیت های محشری دارد با خواندن بـعضـــی غـــزل ها تازه می فهمی هر شـــاعری در سیـــنه اش پیغـــمبری دارد حرفِ دلت را با غزل حالی کنی سـخت است شاعر که باشی عشــق زجر دیــــگری دارد ...
ادامه مطلب
امشب میتوانم غمگنانه ترین شعرهایم را بسرایمشاید بسرایم:شب ستارهباران استو لرزانند، ستارههای نیلگون در دورستباد شب در آسمان میپیچد و آواز می خواندامشب میتوانم غمگنانهترین شعرها را بسرایمدوستش داشتم،او هم گاهی دوستم داشت.در چنین شبهایی او را در آغوش داشتم زیر آسمان بیکران بارها میبوسیدمشدوستم داشت، من هم گاهی دوستش داشتم.چه سان می توانستم به آن چشمان درشت آرامش دل نسپرم!؟امشب می توانم غمگنانه ترین شعرها را بسرایماندیشه نداشتن او،احساس از دست دادنش و شنیدن شب بلند و بلندتر بی حضور اوو شعر به جان چنگ میزند،همچون شبنم بر سبزه...
ادامه مطلب