
میشه خدا رو حس کرد تو لحظههای سادهتو اضطراب عشق و گناه بیاراده بیعشق عمر آدم بیاعتقاد میرههفتاد سال عبادت یک شب به باد میره وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیرهکاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشههر چی محال میشد، با عشق داره میشه عاشق نباشه آدم حتی خدا غر...
ادامه مطلب
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟...
ادامه مطلب
هلا ، روز و شب فاني چشم تو دلم شد چراغاني چشم تو به مهمان شراب عطش مي دهد شگفت است مهماني چشم تو بنا را بر اصل خماري نهاد ز روز ازل باني چشم تو پر از مثنوي هاي رندانه است شب شعر عرفاني چشم تو تويي قطب روحاني جان من منم سالك فاني چشم تو دلم نيمه شب ها قدم مي زند در آفاق باراني چشم تو شفا مي دهد آشكارا به دل اشارات پنهاني چشم تو هلا توشه ی راه دريا دلان مفاهيم طوفاني چشم تو مرا جذب آيين آيينه كرد كرامات نوراني چشم تو از اين پس مريد نگاه توام به آيات قرآني چشم تو...
ادامه مطلب
سر کوه بلند آمد سحر باد. ز توفانی که می آمد خبر داد. درخت و سبزه لرزیدند و لاله به خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد. سر کوه بلند ابرست و باران. زمین غرق گل و سبزه ی بهاران. گل و سبزه ی بهاران خاک و خشت ست برای آن که دور افتد ز یاران. سر کوه بلند آهوی خسته شکسته دست و پا، غمگین، نشسته. شکستِ دست و پا، درد ست، اما نه چون درد دلش کز غم شکسته. سر کوه بلند افتان و خیزان، چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان، نمی گوید پلنگ پیر مغرور که پیروز آید از ره، یا گریزان. سر کوه بلند آمد عقابی. نه هیچش ناله ای، نه پیچ و تابی. نشست و سر به سنگی هشت و جان داد؛ غروبی بود و غمگین آفتاب...
ادامه مطلب
دیگر نمی توانم پنهانت کنم!از درخشش نوشته هایم می فهمند، برای تو می نویسماز شادی قدم هایم، شوق دیدن تو را در می یابنداز انبوه عسل بر لبانم، نشان بوسه تو را پیدا می کنندچگونه می خواهی قصه عاشقانه مان رااز حافظه گنجشکان پاک کنیو قانع شان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند!؟...
ادامه مطلب
---بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهداین است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارمو بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می دهداین است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر!؟زنی بی نظیر چون توبه حواس بسیار و استثنایی نیاز داردبه عشق های استثنائیو اشکهای استثنایی...بیشترین چیزی که درباره «زبان» آزارم می دهداین است که برای گفتن از تو، ناقص استو «نویسندگی» هم نمی تواند تو را بنویسد!تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستیو واژه های من چون اسبهای خستهبر ارتفاعات تو له له می زنندو عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیستمشکل از تو نیست!مشکل از...
ادامه مطلب