
برگرفته از سایت " نقد آزاد " استاد ادب و سخن شهرستان چرام و کهگیلویه ی بزرگ در مطلع مهر ۹۵ ، نوستالژی قلم و مدرسه را تکرار و این چنین بر تارک صفحه نقش خوش نگاشت . دولتخواه هم اکنون از اساتید دانشگاههای استان کرج و البته نام او یادآور خاطرات خوش مدرسه در دهه های ۷۰ و ۸۰ کهگیلویه ی بزرگ است . کرج،حال و هوایی داشت آن شب قلم بانگ رسایی داشت آن شب قلم ، از دوستان کودکی بود که کاسه کوزه اش بامن یکی بود در آن حال و هوا بارانکی خرد به روی گونه های من همی خورد و من چون عاشق سهراب بودم به عشق قطره ای بی تاب بودم در آن حال و هوا گفتم قلم را نگارینا ؛ بگو حرف دلم را قلم ام...
ادامه مطلب
از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد با عشق تو در خاک نهان خواهم شد با مهر تو سر زخاک برخواهم کرد...
ادامه مطلب
من سیب به خاطرت ربودم، حوّا از عشق برای تو سرودم، حوّا شرمنده، که اصل واقعیت این بود دنبال شریک جرم بودم، حوّا این رباعی در تازه ترین کتاب علیرضا دهرویه با نام - شغل جدید ابلیس- منتشر شده...
ادامه مطلب
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟...
ادامه مطلب
هلا ، روز و شب فاني چشم تو دلم شد چراغاني چشم تو به مهمان شراب عطش مي دهد شگفت است مهماني چشم تو بنا را بر اصل خماري نهاد ز روز ازل باني چشم تو پر از مثنوي هاي رندانه است شب شعر عرفاني چشم تو تويي قطب روحاني جان من منم سالك فاني چشم تو دلم نيمه شب ها قدم مي زند در آفاق باراني چشم تو شفا مي دهد آشكارا به دل اشارات پنهاني چشم تو هلا توشه ی راه دريا دلان مفاهيم طوفاني چشم تو مرا جذب آيين آيينه كرد كرامات نوراني چشم تو از اين پس مريد نگاه توام به آيات قرآني چشم تو...
ادامه مطلب
---بیشترین چیزی که در عشق تو آزارم می دهداین است که چرا نمی توانم بیشتر دوستت بدارمو بیشترین چیزی که درباره حواس پنجگانه عذابم می دهداین است که چرا آنها فقط پنج تا هستند نه بیشتر!؟زنی بی نظیر چون توبه حواس بسیار و استثنایی نیاز داردبه عشق های استثنائیو اشکهای استثنایی...بیشترین چیزی که درباره «زبان» آزارم می دهداین است که برای گفتن از تو، ناقص استو «نویسندگی» هم نمی تواند تو را بنویسد!تو زنی دشوار و آسمانفرسا هستیو واژه های من چون اسبهای خستهبر ارتفاعات تو له له می زنندو عبارات من برای تصویر شعاع تو کافی نیستمشکل از تو نیست!مشکل از...
ادامه مطلب
کمی از کرک های فرش اتاق به کفش هایم چسبیده....عطرِ بی رمقی از بوی تن ات بر شیارهای گردنم....و زلال اشک های تو....بر هرکجای پیراهنم که دست می گذارم.....تراژدی مسخره ای ست زندگی....انسان با پای خود می رود....همان لحظه که دوست دارد بماند....این شعر، پیش از وقوعِ اتفاق نوشته شده است....پیش از درآویختن رنجِ فرش با سینه ی کفش ها....و مرگ حتمیِ عطر و اشک ها در شاهرگ های دوخته شده به پیراهنم....پیش از امتناعِ لب به کشیدن سوت پایان، به خداحافظ....این شعر، قطعه ی موسیقی ای ست که نوازنده....سازش را دوست ندارد....این مَرد که می نویسد....دارد شب ش را با دردی که هنوز از در نیامده، سیاه تر م...
ادامه مطلب